چشمها را بايد شست! جور ديگر بايد ديد!
ديدمش لب حوض ايستاده بود و انتظار ميكشيد، مثل هميشه مغرور و دست به كمر. يك بار از او پرسيدم: چرا اينقدر ادعا داري؟ و او پاسخي داد و ادعايي كرد كه هيچيك از مدعيان چنين ادعايي نكرده بودند و نميكنند؛ گفت: «اگر من نبودم زندگي نوع بشر گند بود و گثافت!!» و باز ادامه داد و ادعايي كرد كه حتي هيچيك از خواص نكرده اند و نميكنند؛ گفت: «اگر من نبودم نمازز هيچ مسلماني هم درست و پاكيزه نبود!!»
منتظر ماند تا ظرف وجوديش مملو از آب شود، آب مطهر، اما افسوس كه ظرفيتش خيلي كم بود.
همچنان به تركيب و هيكل سرتا پا قرمزش مينگريستم و با خود فكر ميكردم: «آيا من به اندازهي همين آفتابه به بشريت و اسلام خدمت كرده ام؟!!»