تبليغاتX
پيک مدرسه - برای رسیدن به توسعه فرهنگی همه مسئولیم!
مسائل آموزشي و تربيتي، پژوهش‌ها و مقالات، خاطرات، نمونه سؤالات امتحاني

در اولين جمعه سال جديد طبق معمول هر سال صبح براي زيارت امامزاده سلطان سيد علي(ع) رهسپار آنجا شدم. پس از زيارت و نماز نايلون شكلاتي را كه به همراه آورده بودم به مردم تعارف نمودم تا اينكه در پاي ضريح امامزاده چشمم به دختر كوچولوي دو سلة بسيار زيبايي افتاد كه خود را از ضريح آويزان كرده بود. از فرصت استفاده كرده، پاكت شكلات را به او تعارف نموده و گفتم: «دختر نازم از آنجا بيا پايين و شكلات بردار! » ديدم دخترك اعتنايي به حرف من نمي‎كند و همانطور به كارش ادامه مي‎دهد. دستش را گرفته و از لبه ضريح پايينش آوردم و بعد نايلون را به طرف او گرفته و گفتم: «عزيزم شكلات بردار!» دوباره ديدم كودك اعتنايي به حرفم نكرد. خانمي كه كنار ضريح نشسته بود، گفت: «خانم اين بچه نابيناست و چشمهايش قدرن ديدن ندارد.» تعجب كردم؛ زيرا كه چشمانش باز و درشت و زيبا بود. با دقت نگاهش كردم ديدم آري چشمانش باز است ولي كمي بال بال ميزند. دست در نايلونم كرده و چند شكلات در آورده و به دستش دادم. طفل معصوم شكلاتها را در جيبهايش قرار داد و يكي را هم باز كرده در دهانش گذاشت. خيلي متاثر شدم كه چرا از اول دقت نكردم. با خانم سلام عليك كرده و باب گفتگو را باز كردم. از او سوال كردم كه اين طفل معصوم، نابيناي مادرزادي است. گفت: خير! علت نابينا شدنش را پرسيدم. كه شروع به درد دل كرد و گفت: «من عمه اين طفل هستم؛ تا پارسال اين بچه عادي بود و هيچ مشكلي نداشت، پدر و مادش باهم اختلاف داشتند و بالاخره از هم جدا شدند. پدرش رفت و همسر ديگري اختيار كرد و نامادري با اين بچه آنقدر بد رفتاري مي‎كرد. مرتب او را شكنجه مي‎كرد. روزي از روزها كه او را به شدت كنك مي‎زد؛ ناگاه سرش به كلر دستي كه كنار اتا قشان بود خورد. بچه به شدت مجروح شد و از آن پس به بيماري و تب شديد دچار شد و پس از مدتي بينايي خود را از دست داد و ديگر چيزي را نمي‎ديد .بطوريكه ديگر از طبابت پزشكان هم كاري ساخته نبود.» خيلي تاسف خوردم، اشك از چشمانم جاري شد با خود گفتم: «چقدر هنوز جامعه ما عقب مانده است كه پدر و مادراني چنين وجود دارند كه حتي در برابر كودك خود احساس مسئوليت نمي‏كنند؛ پس چگونه در برابر جامعه احساس مسئوليت كنند؟!!» سوالات و افكار زيادي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. علل جدايي مادر و پدر اين كودك چه بوده و آيا نمي‎توانستند با تحمل كمي سختي اينگونه آينده فرزند خود را تباه نكنند؟ چرا زن بابا اينگونه با كودك رفتار مي‎كرده و كوچكترين اعتراضي از ناحيه پدر و خانواده او نمي‎شده؟ آيا نمي‎شد با شيوه هاي مناسبِ خانوادة پدر، نامادري كودك اين جرات را به خود مي‎داد كه اينگونه با او برخورد نمايد؟ و آيا نامادري ميتواند اينقدر بيرحم باشد كه كودكي دو ساله را اينگونه شكنجه دهد؟ آيا دولت در قبال چنين ازدواجهايي هيچ وظيفه‎أي ندارد و آيا نمي‎شد تعهد كتبي و محضري از نامادري گرفت تا خود را دربرابر تربيت و نگهداري فرزندان شوهر مسئول بداند؟ با خود فكر ميكنم كه ما معلمان مسئوليت خطيري در قبال جامعه خود و خانواده‎هايي كه در ارتباط با آنان هستيم، داريم و فكر نكنيم كه چون زندگاني‏ بعضي ها و جامعه قدري رنگ و لعاب پيدا كرده، حالا ديگر در جامعه توسعه يافته هستيم؛ نه هنوز جامعه ما براي رسيدن به توسعه فرهنگي به كار فرهنگي بزرگي نيازمند است، كه هريك از ما در قبال آن مسئوليم!!!..

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 17:6  توسط ع الياس‌زاده  | 

 

Design By M Javad Eimani N - AllRight ReservedNaeinNews.ir In Year 2009 - 2010