در سال تحصيلي جاري صبح يكي از روزهاي پاييزي با نشاط در سر كلاس حاضر شدم كه با تعجب ديدم دو نفر از بچهها به شدت در حال گريه هستند. از آنها علت را جويا شدم كه نماينده كلاس گفت: خانم! منزه يك هفته است كه مادرش در بيمارستان بستري است و چون مادرش را نديده گريه ميكند . فاطمه هم به او گفته من هم يكماه است پدرم را نديده ام و اينها چون پدر و مادرشان را نديده اند گريه ميكنند.» من رو به آنها كرده و گفتم: اشكالي ندارد شما بايد براي سلامتي پدر و مادرتان دعا كنيد و قدر آنان را بدانيد. حالا من چه كنم كه مادر و پدرم را پنج سال است نديده ام. آنها به رحمت خدا رفته اند.» تا اين را گفتم زينب به حرف آمد و گفت: «خانم پس من چه كنم كه يكسال است مادرم را نديده ام» با اين حرف اشك در چشمان همه حلقه زد و به صبر زينب آفرين گفيم. آري او يك سال بود كه مادرش را به طور ناگهاني از دست داده بود. آن وقت براي شادي روح همه پدر و مادران كه به رحمت خدا رفته بودند (منجمله مادر زينب)؛ دعا كرديم.