|
|
|
|
|
در سال تحصيلي جاري، يكي از روزهاي زمستاني، چون مدرسه نزديك خانهام است، به علت كاري اضطراري، زنگ تفريح دوم با اجازه مدير از مدرسه خارج شدم و كلاسم را به ايشان سپردم. نيم ساعتي با عجله كار خود را انجام داده و به مدرسه برگشتم. هنوز از دم درب دفتر مدرسه وارد نشده بودم كه خانم مدير عصباني گفت: خانم! يك كاري بكنيد، بچههايت خيلي اذيت كردند. آنها با هم دعوا كردند و فاطمه… طوري گريه كرده كه تمام سالن و كلاسها خبردار شده اند. از گفته مدير، شرمنده وارد كلاس شدم، ديدم بله هنوز چند تا دانشآموزي كه با هم دعوا كرده بودند؛ در حال گريه و زاري اند و فاطمه نيز بلند بلند گريه ميكند. به خاطر شلوغ كردن كلاس سرزنششان كردم؛ سپس روبه فاطمه كردم و گفتم: «فاطمه مگر عمهات مرده كه اينطور گريه ميكني؟» دانشآموز چيزي نگفت و سرش را پايين انداخت و به گريه اش خاتمه داد. پس از اينكه كلي به آنها نصيحت كردم، درس را شروع كردم. روز بعد در خيابان يكي از همكاران قديمي خود را ديدم. پس از احوالپرسي گفت: «ميخواستم سفارش يكي از دانشآموزانت را به تو بكنم.» گفتم: «بگو!» و او بر خلاف انتظارم توصيه فاطمه… را به من كرد و گفت كه فاطمه… تازه عمه اش مرده و ديروز آنقدر در خانه گريه كرده كه مادر و پدرش ناراحت شده اند و به من سفارش كردند كه به نو بگويم با او مهربانتر باشي.» از حرف او ختدهام گرفت و پس از آن ماجراي ديروز كلاسم را برايش تعريف كردم. او نيز شروع به خنديدن كرد و گفت: «پس ماجرا از اينقرار بوده.» فرداي آن روز در مدرسه فاطمه را كنار كشيدم و به او گفتم: «مقصود من از اينكه مگر عمهآت مرده اين بوده كه تو براي مشكلات كوچك نبايد اينقدر بلند بلند گريه كني. چرا ديروز در خانه اينقدر گريه كردي و پدر و مادريت را ناراحت كردي؟ ….»با نگاهي محبت آميز گفت: «آخه خانم! ما عمهمون را خيلي دوست داريم.» به او گفتم: «انشاالله سالهاي سال، عمهات در كنارتان زنده باشد.» او نيز به من قول داد كه ديگر براي چيزهاي پيش پا افتاده گريه نكند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:2 توسط ع الياسزاده
|
|
||
Design By M Javad Eimani N - AllRight Reserved www.NaeinNews.ir In Year 2009 - 2010