|
|
|
|
|
سال اول خدمتم در يكي از روستاهاي كوهپايه مشغول به كار شدم. بر خلاف انتظار و علاقه ام تدريس كلاس اول و دوم(دو پايه) به من سپرده شد. دلشورة عجيبي مرا فرا گرفت چرا كه از طرفي تعداد دانش آموزان زياد و دو پايه بود و از طرف ديگر تجربه اي نداشتم و نميدانستم آيا ميتوانم از پس تدريس اين كلاسها برآيم يا نه؟يك ماهي گذشت، با خود مدام كلنجار ميرفتم، همچنين متوجه شدم دانش آموزان پايه دوم نيز ضعيف هستند. هر چه تلاش ميكردم نتيجه عكس ميگرفتم. روزي از روزها به بچه هاي كلاس دوم گفتم: «فردا از شما امتحان رياضي ميگيرم؛ همه آماده باشيد و اگر امتحان را بد داديد به شدت تنبيه ميشويد» فرداي آن روز با نيت اين كه اگر دانش آموزي به حرفم گوش نداده باشد و امتحانش را بد داده باشد تنبيه خواهد شد؛ به مدرسه رفتم. همه بچه ها در جاي خود نشسته بودند و براي امتحان آماده:! برگه امتحاني را در بين دانش آموزان توزيع نموده و منتظر شدم تا نتايج آن را ملاحظه كنم؛ وقتي همه برگه هاي خود را تحويل دادند و آن ها را تصحيح كردم از 15 دانش آموز 9 تاي آنها تك گرفته بودند، اگر به بدنم كارد ميزدند خونش در نمي آمد!!!!! همة بچه هاي ضعيف را از نيمكت هايشان بيرون كشيدم تا به قول خود عمل كنم؛ تا رسيدم به «طيبه»؛ باور كنيد هنوز هم كه اين خاطره را مينويسم تنم ميلرزد؛ او محكم به نيمكت خود چسبده بود و به شدت گريه ميكرد. من در حالي كه به او ميگفتم چرا درسهايت را نخواندي و… به كتف او چسبيدم تا او را از نيمكت بيرون بكشم كه ناگهان متوجه شدم از زير نيمكت خون جاري شد، ناگاه به خود آمدم و او را رها كردم، طيبه بخاطر اين كه محكم زير نيمكت را گرفته بود، لبة تيز نيمكت انگشتهاي كوچكش را بريده بود، خونسردي خود را حفظ نمودم و به آرامي او را از نيمكت بيرون آوردم و پس از آن به سراغ جعبه كمك هاي اوليه رفتم و انگشتهاي كوچكش را باندپيچي نموده و او را با كمك يكي از دانش آموزان ديگر راهي خانه كردم. آن روز ديگر بقيه بچه ها را سر جاي خود نشاندم و از تنبيه آنان صرف نظر كردم. روز بعد در حالي كه منتظر بودم اولياي طيبه به مدرسه بيايند و از من شكايت كنند، خلاف آن را مشاهده كردم. مادر طيبه در حالي كه از من تشكر ميكرد، بخاطر درس نخواندن دخترش از من عذر خواهي مينمود. من واقعا شرمنده آنان شده بودم و از آن پس با خود عهد بستم كه حتي دانش آموزان را تهديد به تنبيه نكنم و اكنون پس از 18 سال خدمت خوشحالم و خدا را شاكرم كه به عهدي كه با خود بسته بودم عمل كردم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 15:0 توسط ع الياسزاده
|
|
||
Design By M Javad Eimani N - AllRight Reserved www.NaeinNews.ir In Year 2009 - 2010