تبليغاتX
پيک مدرسه - ماجراي گم شدن انگشتر
مسائل آموزشي و تربيتي، پژوهش‌ها و مقالات، خاطرات، نمونه سؤالات امتحاني

آن سال يكي از مربيان آمادگي به مدرسه مان آمده كه دو سال قبل هم در اين مدرسه انجام وظيفه كرده بود. او يك عادت نمي‏دانم، خوب يا بدي داشت. او وقتي كه با گچ ميخواست كار كند انگشتر خود را از دستش بيرون ميكرد و در كشوي ميز خود ميگذاشت و ديگر ساعت آخر انگشترش را برميداشت. به خاطر دارم در يكي از روزهاي فصل زمستان، اواخر بهمن ماه بود؛ كه ساعت دوم مربي سراسيمه به دفتر مدرسه آمد و گفت: « انگشنر طلايم را كه در كشوي ميز كلاس گذاشته‏ام، نيست». كلاس به كلاس معلمين اعلام كردند كه اگر كسي انگشتر خانم آمادگي را پيدا كند، جايزه ميگيرد. همه به تكاپو افتادند تا آن را پيدا كنند. يك يك كيف بچه‎ها، زير و گير و وير ميزها و خلاصه هر سوراخ سمبه أي را بود گشتيم. اما هيچ جا نيود. انگار انگشتر آب شده بود و به زمين فرو رفته بود. ساعتي گذشت و خبري از انگشتر نشد. لحظه به لحظه بر نگراني خانم آمادگي افزوده مي‏شد. جايي نبود كه از جستجوي ما در برود. ديگر كم كم داشتيم از گشتن نااميد مي‎شديم كه يك دفعه به ياد دانش‎آموز بيش فعال كلاس دومي كه دو سال قبل نوآموز همين خانم آمادگي بوده؛ افتادم.او مسائل رفتاري زيادي داشت. به سراغ او رفتم و گفتم: «وحيد جان! تو انگشتر خانم آمادگي را نديده‏أي؟» تا اين را گفتم يكه‎أي خورد و جواب داد: «نه خانم!» گفتم : «خوب! پسرم اگر آن را پيدا كردي حتما به دفتر مدرسه اطلاع بده.» زنگ تفريح سوم نيز سپري شد. دوباره وحيد را كنار كشيدم و به گفتم :«پسر خوبم! آخر اين انگشتر را پيدا نكردي؟! تو كه پسر زرنگي هستي! ميداني كه اگر ظهر شود و اين خانم بدون انگشتر به خانه برود شوهرش به خانه راهش نمي دهد و او را به خاطر اينكه در نگهداري وسايل خود سستي كرده حسابي كنك مي‏زند. خلاصه چشم اميد من به توست، آيا دوست داري كه اوقات خانم تلخ شود .اگر آن را پيدا كردي حتما ما را خوشحال كن.» وحيد با نگاهي مرموز از من جدا شد و به كلاس رفت. هنوز چند لحظه‎أي از رفتن بچه‎ها به كلاس نگذشته بود كه ديدم خانم كلاس دوم دست در دست وحيد به دفتر آمد و گفت: «وحيد از جاي انگشتر اطلاع پيدا كرده و ميخواهد جاي آن را به ما نشان دهد.» خلاصه وحيد به جلو و ما هم پشت سر او براه افتاديم. او ما را به حياط مدرسه برد و پشت ساختمان مدرسه كنار ديواري ايستاد و اشاره به ديوار كه انگشتر اينجاست. اول فكر كرديم شوخي مي‎كند و سركاري است ولي خودش با دست‏‎هاي كوچكش دست به سوراخ ديواري برد و از ته ترك ديوار انگشتر را بيرون آورده و به خانم آمادگي داد. بله ما تازه دو چيز را فهميده بوديم. يكي اينكه وحيد اينقدر دقيق بود كه رفتار دو سال پيش اين مربي در ذهنش باقي مانده بود و زنگ تفريح سراغ انگشتر رفته بود و آن را برداشته بود. ديگر اينكه به خاطر وجود پدري بداخلاق، دلش به حال مربي آمادگي سوخته بود و از ترس اينكه شوهر خانم اوقاتش را تلخ كند، پيدا شدن انگشتر را اعلام كرد. آن روز وحيد به خاطر كاري كه كرده بود؛ جايزه أي دريافت كرد و تشويق شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 15:59  توسط ع الياس‌زاده  | 

 

Design By M Javad Eimani N - AllRight Reserved www.NaeinNews.ir In Year 2009 - 2010