تبليغاتX
پيک مدرسه - طنز خواستگاري
مسائل آموزشي و تربيتي، پژوهش‌ها و مقالات، خاطرات، نمونه سؤالات امتحاني

طنز خواستگارياوايل شب بود و دلشوره عجيبي تمام بدنم را فراگرفت. بعد از اينكه راه افتاديم. به امر مادرم سبد گلي خريديم. خدا خير دهد كساني  را كه باعث و باني اين رسم و رسومات آبكي شدند. آن زمان صحراي خدا بود و تادلت بخواهد گل! چندتا شاخه گل ميكندند و كارشون راه مي افتاد؛ ولي در اين دوره و زمانه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي داردكه نگو و نپرس!!! قبل از اينكه وارد گل فروشي بشوي مانند گل سرخ سرحال و شادابي؛ ولي وقتي كه قيمت‌ها را مي‌بيني قيافه ات مثل گل ميمون ميشود!! البته ناگفته نماند كه بندة حقير هنوز در اوان سنين جواني حدود 39 سالگي هستم و تا اطلاع ثانوي نيز نيار در خود احساس نمي كنم. منتهي به علت اينكه بعضي از اقوام محترم خطر ترشي افتادگي. پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به اطلاع سلطان بانوي خاندان (مادرم) رسانده بودند؛ با مراسم خواستگاري امشب موافقت كردم. خلاصة كلام به هر جان كندني بود به مقصد رسيديم. در باز شد. چشمتان روز بد نبيند. پدر عروس كه فكر ميكرد من ارث باباي خدابيامرزش را بالا كشيده ام. چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم كه مرا به غلامي بپذيرد. از همين حالا مشخص بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده اش چيزي به من نمي ماسد. به اين خاطر تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد؛ سري به اداره بيمه قرباني راه ازدواج زده و خودم را بيمه شخص ثالث كنم. بعد از مدتي انتظار و لبخند و سرفه عروس خانم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم...! بعد از اينكه چاي جوشيده خانوما را ميل كرديم! پدر عروس خانم شروع به صحبت كردند. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و برگزاري ازدواج ساده سخن گفتند كه به خود اميدوار شدم. در ادامه مراسم بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من در مورد ويلاي شمال و باباي عروس هم كه در مورد ازدواج ساده كلي سخنراني كرده بود؛ از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار و آشپزخانه اوپن و خلاصه راحتتان كنم ؛كاخ نياوران را مي گرفت. بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند، نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به تعداد نفرات ياران «لين جان» در سريال جنگجويان كوهستان اصرار داشت كه 112 هزار سكه مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال 1349 به دنيا آمده، 1349 سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود؛ بعد از قضيه مهريه نوبت به شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتي متر مكعب شير خشكش را كه به دخترش داده بود، براي ما دلار و يورو و سپه چك و ... را حساب كرده بود؛ بطوريكه احساس مي شد اگر يك دم ديگر توي اين خانه بنشينيم؛ خواهند گفت پول آن بيمارستاني كه عروس خانم در آن به دنيا آمده را هم حساب كنيم. بعد از تمام شدن اين حرفها مادر بخت برگشته ما از جهيزيه «نه نه فولاد زنده» پرسيدكه گوشتان خبر بد نشنود!!! آن چنان مادر مرا پول پرست، طماع، گداي هفت خط و تاجر صفت معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم «مادر نانونازي» بنده بوده، نه جناب «هيتلر»!!!
به هر تقدير در پايان مراسم، خانواده عروس جواب «نه دندان شكن و محكم» را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده به خانه رجعت كرديم، پس از آن در دفتر معاملات ازدواج با خود عهد بستم كه تا آخر عمر، مثل ابوعلي سينا كه مجرد مانده؛ عناصر نامطلوبي مانند خواستگاري و ازدواج و ... را تا ابد به فراموشي بسپارم....!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:40  توسط ع الياس‌زاده  | 

 

Design By M Javad Eimani N - AllRight ReservedNaeinNews.ir In Year 2009 - 2010