|
|
|
|
|
… يك خاطره جالب؛ راستش سر كلاس زيست نشسته بوديم و معلم غرق درس دادن بود كه مردي كه ميگفتن يكي از مسئولين اداره است؛ وارد كلاس شد و شروع به حرف زدن كرد و گفت: «ما بايد حق خودمون را بگيريم و با هم يكدل باشيم و مخالفت نكنيم تا مدرسة جديد را افتتاح كنيم و…» تازه فهميديم كه از اين به بعد بايد توي مدرسه جديدي كه بي گاز و آب بود و پنجرههايي بدون شيشه داشت؛ درس بخونيم. ما تعجب كرديم كه آيا چنين چيزي ممكنه!!! خلاصه پس از توجيه، ما را برداشتند و با يك ميني بوس به مدرسه امام رضا(ع) كه توسط يك خير مدرسه ساز بنا شده بود؛ بردند. وقتي به اونجا رسيديم، اول وارد مدرسه راهنمايي گلهاي باغ مصطفي كه در جوار مدرسه جديد، بود؛ شديم. در جايگاه و كنار تيريبون آقاي خير به همراه همسرش كه موهاي طلايي با پالتويي از پوست روباه داشت، نشسته بود. ما هم جايي پيدا كرديم كه بگيم و بخنديم. اينقدر اين دو را عاشقانه كنار هم نشانده بودند كه گفتيم حتما منتظره عاقدند كه ديديم بله حاج آقا هم سر و كلش پيدا شد. ما بچههاي شيطون با خوشحالي دنبال مقدمات ديگه مثل عسل و … بوديم كه ديديم خانم با كلاس مشغول نطق كردن شد. اون گفت: «من خودم تهران به دنيا اومدم و اونجا بزرگ شدم و تحصيلاتم را هم اونجا ادامه دادم. فقط به خاطر همسرم كه ناييني بود، قبول كردم اينحا مدرسه بسازيم. ما در شمال كشور يك سقاخانه ساختيم و اينقدر از ما قدرداني شد كه شما تصور نميكنيد ولي حالا تو نايين با ساخت اين مدرسه ضربات روحي زيادي خورديم، به جاي اين كه بهمون روحيه بدهند ما را بيشتر عصباني كردن." آخرش هم گفت: «…با عرض تشكر از همه شما، ما اين مدرسه را به دانشگاه هنر اهداء كردهايم و…» اين صحبتش همه را حيرون كرد و ما را هم از حال و هواي خودمون درآورد، خلاصه همه از مسئول گرفته تا غيرمسئولين به عز و التماس افتادند و… ولي زن و شوهر ول كردند و رفتند. ما هم گوشه گوشه سالن جمع شديم و مشغول بحث كردن بوديم كه پشت بلندگو اعلام كردند كه براي دفاع از حق خود، نفري يك صندلي برداشته و به مدرسه امام رضا(ع) برويد. ما هم هر كدام صندلي بدست، كشون كشون تا دم مدرسه اومديم. مردي كه از اونجا رد ميشد و ماها رو اينطوري ديد؛ خيلي تعجب كرده بود و مرتب با خنده ميگفت: «ايول …ايول….» دم در مدرسه جديد كه رسيديم، ديديم مرد خير كه در سالن پاي صحبت زنش با خونسري نشسته بود؛ حالا چقدر عصباني شده و چه شاخ و شونهاي ميكشه. اون همينطور صندليها را بيرون پرت ميكرد و مسئولين اداره هم حريفش نبودند. اونا ميخواستند با زور توي مدرسه برن، كه خير هم به هيچ عنوان اجازه نميداد و…. ديگه همه بچهها فهميدن كه اينجا جاي موندن نيست! خلاصه سوار ميني بوس شديم و به مدرسه دوست داشتني خودمون برگشتيم. بعد از اون هم داستان رو چنان با آب و تاب براي بچههاي مدرسه و معلمامون تعريف كرديم كه نگو و نپرس!!! گروه بعدي كه اومدند تازه چيزهاي جديدتري تعريف ميكردند و.... خلاصه ما كه نفهميديم كه حق و ناحق كيه!!! الان هم يك مدت است كه ديگه از مدرسه جديد خبري نيست و من اميدوارم اوضاع همينجوري پيش بره و ما جايي نريم. چون كه اونجا براي دبيرستان ساخته نشده بود و فضاي درست و حسابي براي درس خوندن ما نداشت. ديگه نميدونم چرا ميخواستند ما را به زور اونجا ببرند… |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 17:18 توسط ف ايماني
|
|
||
Design By M Javad Eimani N - AllRight ReservedNaeinNews.ir In Year 2009 - 2010