روزهاي برفي ياد آن روزها مي افتم كه اگر سنگ هم از آسمان مي آمد بايد به مدرسه ميرفتيم. مديرآموزگار يكي از دبستانهاي مختلط در يكي از روستاهاي نايين بودم. دوسالي بود كه با يك دانش آموز بيش فعال كار مي كردم. اين دانش آموز مسائل رفتاري فراواني داشت. در يكي از روزهاي برفي كه برف به شدت مي باريد، وقتي زنگ تفريح زده شد؛ هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود بچه ها به حياط مدرسه رفته بودند كه خبر آوردند وحيد براي پايين آوردن توپي كه به بالاي پشت بام پرتاب كرده به بالاي پشت بام رفته است. (متاسفانه مدرسه راه پله نداشت و از كنار حياط، از طريق نردباني آهني كه از هم باز ميشد به بالا مي رفتيم.) سراسيمه به طرف نردبان دويدم؛ كه ديدم وحيد بالاي پشت بام، پشت به نردبان، توپ به دست ايستاده و ميخواهد پايين بيايد. خيلي جسور بود. با آرامش و تشويق او را پله، پله به پايين هدايت نمودم. هنوز تقريبا يك و نيم متر ديگر با زمين فاصله داشت كه ناگهان دو پله را يكي كرد و از بالا به پايين افتاد. به طرفش دويدم بدن بيجانش به پشت با دست و پاي باز روي برفها افتاده بود. صدايش زدم اما هيچ جوابي نمي داد. بدنم داشت مثل بيد ميلرزيد. فوري او را بغل كرده و او را به دفتر مدرسه رساندم.
از همكاران خواستم تا پتويي پهن كنند. وحيد را روي پتو خوابانديم ولي هر چه صدايش ميزديم جوابي نمي شنيديم. خدايا چه كنيم، با پيشنهاد يكي از همكاران مادرش را خبر كرديم تا به همراه وي او را به بيمارستان برسانيم. با هول و ترس مادر را خبر كرده كه وحيد افتاده و قدري زخمي شده است. هنوز پنج دقيقه أي نگذشته بود كه مادر وحيد با لباس بهاري بر سر وحيد حاضر شد. بدون آن كه او را صدا كند، چنان سيلي محكمي به گوشش نواخت كه همه ما دلمان به رحم آمد و او را به خاطر كارش سرزنش كرديم. او اعتنايي به ما نمي كرد و بار ديگر او را بلند كرده و سيلي دوم را به صورتش نواخت، كه ناگاه وحيد چشمانش را باز گرده و دو تا پا داشت دوتا پاي ديگر قرض كرد و پا به فرار گذاشت و در حياط مدرسه گوشه اي نشست. مادرش دوباره به دنبالش رفت كه او را حسابي بزند. چند دقيقه اي تعقيب و گريز آنها در حياط مدرسه ادامه داشت كه با ميانجيگري ما، مادر دست از تعقيب و گريز برداشت و از مدرسه بيرون رفت، در حالي كه مرتب او را تهديد مي كرد كه اگر به خانه آمدي تو را چه خواهم كرد. به طرف وحيد رفتم تا ببينم آسيبي نديده است و او را به كلاس ببرم. اما انگار حالش با خود نبود هرچه ما دنبالش ميرفتيم او پا به فرار مي گذاشت. جالب اينجا بود كه از مدرسه بيرون نمي رفت. گوشه اي از حياط در برف و بوران كز كرده و سرش را در گريبانش فرو برده بود. هر چه تلاش كرديم كه او را به كلاس بياوريم نتوانستيم. بالاخره او را به حال خود گذاشتم، اما مرتب از پنجره كلاسم او را كنترل مي كردم كه خطايي از او سر نزند. با توجه به شناختي كه از او داشتم از آموزگارش خواستم كه اگر هوس بازگشت به كلاس كرد با او عادي برخورد نموده و اعتنايي به حركات قبل او نكند. ساعت دوم گذشت اما موفق به بازگشت او به كلاس نشديم. ساعت سوم پس از مدتي نگاه كردم ديدم مرتب فاصله اش با سالن مدرسه كم و كمتر ميشود تا اين كه خود را به داخل سالن رساند. در دل، به او خنديدم كه سرما عاقبت كار خود را كرد و تحملش تمام شد. پس از چند دقيقه وحيد در كلاس را باز كرده، معلم مهربان با لبخندي از او استقبال نمود. وحيد روي صندلي اش نشست. روز بعد از خواهرش از تنبيه وحيد توسط مادرش سوال كردم كه گفت: «وقتي وحيد به خانه آمد پدرم با شيلنگ حسابي او را زد.» هنوز براي من جاي سوال است كه چرا مادر وحيد اين گونه با او برخورد كرد و چرا وحيد در مقابل ما خود را به مردن زده بود؟ بالاخره اين مسئله به خير و خوشي خاتمه يافت ولي من هرگز خاطرات سالهاي با وحيد بودن را فراموش نمي كنم. اكنون من ياد آن روزها ميكنم و به خاطر تعطيلي مدارس در روزهاي برفي از مسئولين تشكر مي كنم كه واقعا تعطيلي مدارس در روزهاي برفي چه كار خوب و به جايي است.