تبليغاتX
پيک مدرسه
مسائل آموزشي و تربيتي، پژوهش‌ها و مقالات، خاطرات، نمونه سؤالات امتحاني
هديه جالب روز معلم یک بسته چاي

دانش آموزان در روز معلم مي‌خواهند طوري به معلم خود اين روز را تبريك بگويند و بعضي ها به خصوص بچه‌هاي ابتدايي هديه تهيه كرده و آن را به معلم خود مي‌دهند.

روز معلم بود سر كلاس كه رفتم چندتا از بچه‌ها هديه‌هاي خود را روي ميز گذاشته بودند. بعد از جشن كودكانة آنها براي من، اسرار به باز كردن هديه‌ها داشتند. من هم سرانجام با خواستة آنها موافقت كردم. اما يكي از دانش آموزانم پيش آمد و گفت: هدية مرا باز نكنيد بچه‌ها به من مي‌خندند! من هم قبول كردم. بعد از باز كردن چند هديه دل او هم به هوس افتاد و از من خواست تا هديه‌اش را همانند بقيه باز كنم. هر چسبي كه از آن باز مي‌كردم؛ او لبخندي مي‌زد و من هم بي‌صبرانه منتظر بودم كه ببينم هديه‌اش چيست؟ هنوز دو سه تايي از چسب را باز نكرده بودم كه فهميدم؛ هديه يك......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 14:31  توسط ع الياس‌زاده  | 

… يك خاطره جالب؛ راستش سر كلاس زيست نشسته بوديم و معلم غرق درس دادن بود كه مردي كه ميگفتن يكي از مسئولين اداره است؛ وارد كلاس شد و شروع به حرف زدن كرد و گفت: «ما بايد حق خودمون را بگيريم و با هم يكدل باشيم و مخالفت نكنيم تا مدرسة‌ جديد را افتتاح كنيم و…»

تازه فهميديم كه از اين به بعد بايد توي مدرسه جديدي كه بي گاز و آب بود و پنجره‏هايي بدون شيشه داشت؛ درس بخونيم. ما تعجب كرديم كه آيا چنين چيزي ممكنه!!! خلاصه پس از توجيه، ما را برداشتند و با يك ميني بوس به مدرسه امام رضا(ع) كه توسط يك خير مدرسه ساز بنا شده بود؛ بردند.

وقتي به اونجا رسيديم، اول وارد مدرسه راهنمايي گلهاي باغ مصطفي كه در جوار مدرسه جديد، بود؛ شديم. در جايگاه و كنار تيريبون آقاي خير به همراه همسرش كه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 17:18  توسط ف ايماني  | 

آن روز با سر و وضعي بهتر از روزهاي قبل آماده براي رفتن به مدرسه شدم. آخر در اين روز خاطرات زيادي از الطاف معصومانه‎ي بچه‎ها دارم كه هر گوشه از آن يادآور افتخار شغلي‎ام است. وقتي از درب مدرسه وارد شدم، مشاهده كردم كه سر صف عده‎ي قليلي از بچه ها مشغول برپايي مراسم صبحگاهي هستند. چون سال اولي بود كه در اين مدرسه تدريس ميكردم تعجب نموده و از مربي پرورشي مدرسه، علت را سوال كردم. مربي پرورشي با لبخندي پاسخ داد: ما نتوانستيم بچه ها را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:51  توسط ع الياس‌زاده  | 

علت گريهدر سال تحصيلي جاري صبح يكي از روزهاي پاييزي با نشاط در سر كلاس حاضر شدم كه با تعجب ديدم دو نفر از بچه‎ها به شدت در حال گريه هستند. از آنها علت را جويا شدم كه نماينده كلاس گفت: خانم! منزه يك هفته است كه مادرش در بيمارستان بستري است و چون مادرش را نديده گريه مي‎كند . فاطمه هم به او گفته من هم يكماه است پدرم را نديده ام و اينها چون پدر و مادرشان را نديده اند گريه مي‎كنند.» من رو به آنها كرده و گفتم: اشكالي ندارد شما بايد براي سلامتي پدر و مادرتان دعا كنيد و قدر آنان را بدانيد. حالا من چه كنم كه مادر و پدرم را پنج سال است نديده ام. آنها به رحمت خدا رفته اند.» تا اين را گفتم زينب به حرف آمد و گفت: «خانم پس من چه كنم كه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:13  توسط ع الياس‌زاده  | 

در سال تحصيلي جاري، يكي از روزهاي زمستاني، چون مدرسه نزديك خانه‎ام است، به علت كاري اضطراري، زنگ تفريح دوم با اجازه مدير از مدرسه خارج شدم و كلاسم را به ايشان سپردم. نيم ساعتي با عجله كار خود را انجام داده و به مدرسه برگشتم. هنوز از دم درب دفتر مدرسه وارد نشده بودم كه خانم مدير عصباني گفت: خانم! يك كاري بكنيد، بچه‎هايت خيلي اذيت كردند. آنها با هم دعوا كردند و فاطمه… طوري گريه كرده كه تمام سالن و كلاسها خبردار شده اند. از گفته مدير، شرمنده وارد كلاس شدم، ديدم بله هنوز چند تا دانش‎آموزي كه با هم دعوا كرده بودند؛ در حال گريه و زاري اند و فاطمه نيز بلند بلند گريه مي‎كند. به خاطر شلوغ كردن كلاس سرزنششان كردم؛ سپس روبه فاطمه كردم و گفتم: «فاطمه مگر عمه‎ات مرده كه اينطور گريه ميكني؟» دانش‎آموز چيزي نگفت و سرش را پايين انداخت و به گريه اش خاتمه داد. پس از اينكه كلي به آنها نصيحت كردم، درس را شروع كردم. روز بعد در خيابان يكي از همكاران قديمي خود را ديدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:2  توسط ع الياس‌زاده  | 

آن سال يكي از مربيان آمادگي به مدرسه مان آمده كه دو سال قبل هم در اين مدرسه انجام وظيفه كرده بود. او يك عادت نمي‏دانم، خوب يا بدي داشت. او وقتي كه با گچ ميخواست كار كند انگشتر خود را از دستش بيرون ميكرد و در كشوي ميز خود ميگذاشت و ديگر ساعت آخر انگشترش را برميداشت. به خاطر دارم در يكي از روزهاي فصل زمستان، اواخر بهمن ماه بود؛ كه ساعت دوم مربي سراسيمه به دفتر مدرسه آمد و گفت: « انگشنر طلايم را كه در كشوي ميز كلاس گذاشته‏ام، نيست». كلاس به كلاس معلمين اعلام كردند كه اگر كسي انگشتر خانم آمادگي را پيدا كند، جايزه ميگيرد. همه به تكاپو افتادند تا آن را پيدا كنند. يك يك كيف بچه‎ها، زير و گير و وير ميزها و خلاصه هر سوراخ سمبه أي را بود گشتيم. اما هيچ جا نيود. انگار انگشتر آب شده بود و به زمين فرو رفته بود. ساعتي گذشت و خبري از انگشتر نشد. لحظه به لحظه بر نگراني خانم آمادگي افزوده مي‏شد. جايي نبود كه از جستجوي ما در برود. ديگر كم كم داشتيم از گشتن نااميد مي‎شديم كه يك دفعه به ياد دانش‎آموز بيش فعال كلاس دومي كه دو سال قبل نوآموز همين خانم آمادگي بوده؛ افتادم.او مسائل رفتاري زيادي داشت. به سراغ او رفتم و گفتم: «وحيد جان! تو انگشتر خانم آمادگي را نديده‏أي؟» تا اين را گفتم يكه‎أي خورد و جواب داد:...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 15:59  توسط ع الياس‌زاده  | 

دانش آموز شكمو

در يكي از روستاهاي نزديك نايين تدريس كلاس دوم و پنجم كه مختلط بود بر عهده ام گذاشته شد. در آن سال يكي از دانش‎آموزان پسر كلاس دوم در عين حال كه خيلي با نمك بود، خيلي پرحرف بود. هر روز به اين دانش‎آموز تذكر ميدادم كه در وسط تدريس من صحبتهاي متفرقه نكند ولي او گوشش بدهكار نبود و هر گاه كه چيزي از بيرون مدرسه يادش مي‎آمد؛ بلند سر كلاس ميگفت و حواس بقيه بچه‎‏ها را پرت ميكرد. آن روز مشغول تدريس جمع‏هاي اساسي نوع دوم ( مثلا11= 6+5) بودم. معمولا از خود دانش‎آموزان براي تدريس استفاده ميكردم. لذا از دانش‎آموزان خواستم تا دو دسته شوند. به همين دليل 5 دانش‎آموز را در سمت راست كلاس و 6 دانش‎آموز را در سمت چپ كلاس قرار دادم. سپس از دانش‎آموزان سمت چپ خواستم تا به اندازه‎أي دانش‎آموزان به سمت راست بروند تا دانش‎آموزان سمت چپ ده نفر شوند و يك نفر سمت چپ بماند و دانش‎آموزان نتيجه بگيرند كه جمع 5 و 6 مي‏شود 11 . اتفاقا دانش‎آموزان 6 پسر بودند و 5 دختر. با رفتن دانش‎آموزان سمت چپ به راست يك پسر سمت راست تنها مانده بود. در اين موقع بود كه باز پرگويي حسن آقا گل كرد و زبان باز كرد و گفت: خانم! .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 15:32  توسط ع الياس‌زاده  | 

خوردن زالومدرسه براي ما آموزگاران پر از خاطرات تلخ و شيرين است. روزي از روزها براي آزمايش علوم پنجم (مشاهده جلبكها با ميكروسكوپ) از بچه ها خواسته بودم تا از بركه نزديك مدرسه، آبي كه حاوي جلبك باشد به كلاس بياورند. يكي از دانش آموزان آن روز در شيشه مربايي؛ مقداري آب تهيه كرده بود تا در ساعت علوم محتويات آن را زير ميكروسكوپ مشاهده كنيم. زنگ تفريح آن دانش آموز نگران و سراسيمه به دفتر كلاس آمد كه وحيد آب داخل شيشه را سركشيده است. نگران به طرف وحيد رفتم و از كارش سوال كردم. او با شادماني گفت: «بلي، آب را كه خوردم هيچ، كرم داخل آن را هم خورده ام». او حتي از مزه كرم هم براي ما گفت!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 20:21  توسط ع الياس‌زاده  | 

روزهاي برفيروزهاي برفي ياد آن روزها مي افتم كه اگر سنگ هم از آسمان مي آمد بايد به مدرسه ميرفتيم. مديرآموزگار يكي از دبستانهاي مختلط در يكي از روستاهاي نايين بودم. دوسالي بود كه با يك دانش آموز بيش فعال كار مي كردم. اين دانش آموز مسائل رفتاري فراواني داشت. در يكي از روزهاي برفي كه برف به شدت مي باريد، وقتي زنگ تفريح زده شد؛ هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود بچه ‏ها به حياط مدرسه رفته بودند كه خبر آوردند وحيد براي پايين آوردن توپي كه به بالاي پشت بام پرتاب كرده به بالاي پشت بام رفته است. (متاسفانه مدرسه راه پله نداشت و از كنار حياط، از طريق نردباني آهني كه از هم باز مي‏شد به بالا مي رفتيم.) سراسيمه به طرف نردبان دويدم؛ كه ديدم وحيد بالاي پشت بام، پشت به نردبان، توپ به دست ايستاده و ميخواهد پايين بيايد. خيلي جسور بود. با آرامش و تشويق او را پله، پله به پايين هدايت نمودم. هنوز تقريبا يك و نيم متر ديگر با زمين فاصله داشت كه ناگهان دو پله را يكي كرد و از بالا به پايين افتاد. به طرفش دويدم بدن بيجانش به پشت با دست و پاي باز روي برفها افتاده بود. صدايش زدم اما هيچ جوابي نمي داد. بدنم داشت مثل بيد ميلرزيد. فوري او را بغل كرده و او را به دفتر مدرسه رساندم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 20:14  توسط ع الياس‌زاده  | 

گيتار شنبه

در سال تحصيلي جاري صبح يكي از روزهاي فصل پاييز وارد كلاس شدم. با تعجب يك قوطي روغن نباتي را كه خيلي زيبا كادو شده بود و در يكي از وجه هاي آن نيز چوبي نسبتا بلند نصب گرديده بود؛ روي ميز خود مشاهده كردم. پس از آن سه تن از دانش آموزان زرنگ كلاس را ديدم كه دور ميز من جمع شدند و منتظرند كه من از اين كاردستي عجيب سوال كنم. طبق معمول نگاهي بر دور و اطراف خود نمودم و قوطي حلبي را برداشته و آن را برانداز نمودم. سپس از يكي از دانش آموزان پرسيدم: «اين چيست كه روي ميز من گذاشته ايد؟» او گفت: «خانم! اين گيتار شنبه است.» اصلا منظورش را نفهميدم و دوباره سوال كردم. پاسخ داد: «خانم! گيتار شنبه» براي بار سوم سوال كردم و همين جواب را شنيدم. چون دانش آموزان ديدند من منظورشان را نفهميدم. رو به من كرده و گفتند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 16:52  توسط ع الياس‌زاده  | 

اولين و آخرين تنبيه

سال اول خدمتم در يكي از روستاهاي كوهپايه مشغول به كار شدم. بر خلاف انتظار و علاقه ام تدريس كلاس اول و دوم(دو پايه) به من سپرده شد. دلشورة عجيبي مرا فرا گرفت چرا كه از طرفي تعداد دانش آموزان زياد و دو پايه بود و از طرف ديگر تجربه اي نداشتم و نميدانستم آيا مي‎توانم از پس تدريس اين كلاس‎ها برآيم يا نه؟يك ماهي گذشت، با خود مدام كلنجار مي‎رفتم، همچنين متوجه شدم دانش آموزان پايه دوم نيز ضعيف هستند. هر چه تلاش مي‎كردم نتيجه عكس مي‎گرفتم. روزي از روزها به بچه هاي كلاس دوم گفتم: «فردا از شما امتحان رياضي مي‎گيرم؛ همه آماده باشيد و اگر امتحان را بد داديد به شدت تنبيه مي‎شويد»

فرداي آن روز با نيت اين كه اگر دانش آموزي به حرفم گوش نداده باشد و امتحانش را بد داده باشد تنبيه خواهد شد؛ به مدرسه رفتم. همه بچه ها در جاي خود نشسته بودند و براي امتحان آماده:! برگه امتحاني را در بين دانش آموزان توزيع نموده و منتظر شدم تا نتايج آن را ملاحظه كنم؛ وقتي همه برگه هاي خود را تحويل دادند و آن ها را تصحيح كردم از 15 دانش آموز 9 تاي آنها تك گرفته بودند، اگر به بدنم كارد ميزدند خونش در نمي آمد!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 15:0  توسط ع الياس‌زاده  | 

 

Design By M Javad Eimani N - AllRight ReservedNaeinNews.ir In Year 2009 - 2010